خودکشی:
شبها که راز قصه دل جدا میشه، باز دل تنگم تنها میشه
تویه اتاقی میشینم که رو به دلتنگی شب سیاه وا میشه
بارون فریاد رو تویه صدای خستم بشنو تا لحظه ی فردا
برای شناختنم، قصه من و گم کن در امواج فریاد بیصدا
اگرچه دمی چند از لحظه ها هنوز گم میشم تویه دلواپسی
اما دوست دارم عاشقونه گریه کنم و برسم به بی کسی
وقتیکه بود و نبودم در تمام زندگی شکسته و نابودست
وقتی که از زندگی سهم من تنها و تنها یک تابوتست
برای بودنم هیچ بهانه ای برای برگشت دوباره نیست
رسیدم به مرگ دل که دیگه تویه آسمون ستاره نیست
هنوز راهی نرفته، میرسم به قصه شکستن خودم دوباره
تویه هفت آسمون خدا، دلم حتی تک ستاره هم نداره
وقتی که کسی نیست ببینه پریشونی این دل بیقرارم
چطور بگم که تویه هفت آسمون حداقل یه ستاره دارم
بعد هزار بار شکستنم دگر دنبال هیچ ولی یا اما نیستم
قصه ای شدم که ز قصه های شب طوفانی جدا نیستم
تویه زندگی دنیا سهم من شده خود فروشی به سایه ها
سرانجامی نیست جز خودکشی من برای مردن در دلها
وقتی مردم کسی نیست که لحظه ای باشه بر سر مزارم
وقتی حتی نیست کسی نظاره گر پریشونی دل بیقرارم
میدونم از یاد همه میرم و قصه مرگم، قصه آخر میشه
فکر میکنم اگه زنده نباشم زندگی براتون آسونتر میشه
چشم پر نور نیست، سرانجام دل آوارم جز گور نیست
نفسم بریده و میدونم که روز موعود خیلی دور نیست
اسیر و در به در دل خویشم که گاه گریخته از حال پیشم
نمیبینی درونم را اما گوش کنید صدای پیش از خویشم
وصف مرگ را میپرستم که همیشه اسیر خویشتن بودم
هر دم در شبهای تیره ی اسیر مردن نه زیستن بودم
از مسافر غریب جاده...